خبر بیماری شما که به دستم رسید
با خودم گفتم :
وقتی چتر از جنس باران نیست زود کهنه می شود
خیالتان راحت باشد
به ملاقاتتان خواهم آمد
و یک گل سرخ را که نمی توانم نشانتان دهم
کنار تخت خالی تان جا خواهم گذاشت ...
و راستی چرا این خرچنگ
وقتی عقب عقب می آید
تو می ایستی
من می ایستم
ابرها پایین می آیند
و خیابان مه آلود می شود ...