عاقبت ، تو
خانه ای را که همه کلیدش را دارند
می گذاری و می روی
بی آنکه برای قفس پرنده ها فکری کرده باشی
یا برای فنجان قهوه ات
که کنار پنجره
همینطور از باران
پر خواهد شد ...
چه میراث کوچکی!
یک فنجان قهوه
که هر کسی می تواند آن را بردارد
گوشه ی یک کافه
بنشیند
و مثل تو
در روزی پیش از این
به حرکت معکوس قطارها
فکر کند ...