مسئولیت برای دیگری
بخش اول
برگردان : آرش قربانی

امانوئل لویناس و موریس بلانشو
فلسفه ي لويناس اخلاق خوانده شده است . با اين وجود اگر اخلاق به معناي خود قانونگذاري و آزادي عقلي مسلكانه ( علم الاخلاق ) ، فايده سنجي ( مكتب اصالت فايده ) ، يا فضيلت باوري باشد ، در اينصورت فلسفه ي لويناس اخلاقيات نيست . لويناس در 1961 مدعي شد كه نوعي " فلسفه ي نخستين " را بسط داده است . اگرچه اين فلسفه ي نخستين ابدا منطق يا متافيزيك سنتي نيست . فلسفه ي نخستين او ، توصيف تفسيري ، پديدارشناسانه ي ظهور و تجلي مواجهه ی چهره به چهره ، يا رابطه ي ميان سوژه اي ( بين سوژه و ديگري ) در هسته ي پيشا شناختي آن است ؛ مختصر آن كه هستي به وسيله ي ديگري و با عمل پاسخ به آن ديگري فراخوانده مي شود . حال اگر تجربه ي پيشا شناختي كه عبارت است از حساسيت ادراكي انسان ، مفهوما قابل توصيف باشد ، آنگاه چنين تجربه اي بايستي در بارزترين صفت مميزه ي متعلق به آن نمايش داده شود : يعني يك پيوستار حساسيت و تاثر، يا به بيان ديگر ، ادراك و عاطفه در به هم پيوستگي با يكديگر.
مدخل حاضر صرفا بر فلسفه ي لويناس متمركز است و نه درسهاي يهودشناسي وي و يا مقالاتش درباره ي يهوديت. پروژه ي فلسفي لويناس را مي توان سازه گرا (constructivist) انگاشت . لويناس توصيفي پديدارشناسانه و تاويلي هرمنوتيكي از تجربه ي زنده ي بودن در جهان بدست مي دهد . با اين وجود او لايه برداري از تجربه را متفاوت از هوسرل يا هايدگر انجام مي دهد .
پيش درآمدی بر فلسفه ی لويناس
ژاك دريدا در 1967 خاطر نشان كرد كه " لويناس قصد ندارد تا قواعد و قانون هاي اخلاق پيشنهاد دهد ... پيشنهاد وي اخلاقيات علم الاخلاق است " . مراد از اخلاقيات علم الاخلاق در اين جا ، جستجو براي يافتن شرايط امكان هر نوع دلبستگي به كنش و رفتار نيك است . از اين حيث لويناس را به هيچ روي نمي توان نويسنده ي يك علم الاخلاق تازه دانست . در عوض وي در حال جستجو براي معناي بين الاذهانيت و معناي بداهت زنده در ذيل سه موضوع است : استعلا / ترافرازندگی(transcendence ) (1)، هستي (existence ) و ديگري انساني. اين سه موضوع مدخل حاضر بر لويناس را تشكيل مي دهد .
هسته ي اصلي انديشه ي لويناس متاخر ( براي مثال در آثار 1961 و 1974 ) تشريح مواجهه و رويارويي با شخص ديگر است . چنين مواجه اي يك مشخصه ويژه را آشكار مي سازد : ديگري خلاف هر ابژه يا نيروي اين جهاني با من برخورد مي كند .من مي توانم شخص ديگر را به شكلي شناختي به مثابه يك اگوي ديگر بسازم . من مي توانم دريابم كه آن انسان ديگر " شبيه من " است ، شبيه من عمل مي كند و چنان تظاهر مي كند كه گويي ارباب زندگي خودآگاهانه اش است . چنين مشخصه اي رويكرد اساسي پديدارشناسي ادموند هوسرل را براي بنا نهادن افراد ديگر درون يك عالم اجتماعي مشترك (shared social universe )به ذهن متبادر مي كند . با اين وجود لويناس مي گويد ساختمان هوسرلي فاقد مولفه هاي اساسي حيات بين الاذهاني است : شخص ديگر مرا فرا مي خواند ، مرا براي خودم احضار مي كند . او حتي لازم نيست تا واژگاني نظام مند را براي من ادا كند تا فراخوان هايش را در جوار او به روشني حس كنم . اين همان مواجهه اي ست كه لويناس از چشم اندازهاي متعددي آن را شرح مي دهد و به آن نزديك مي شود . او چنين مواجهه اي را به گونه ای ممكن تشريح مي سازد تا بتواند این رويداد نفساني را بی آنكه به موضوعی تعقلي مبدل سازد به زبان روزمره وارد كند . خارج از هر نوع ملاحظات فلسفي ، كشف اساسي فلسفه ي لويناس رابطه ي غير دو جانبه ي مسئوليت است (2). در انديشه ي متاخر وي اين مسئوليت ، به معناي استعلا در بالاترين حد آن است و لويناس بعدي دنيوي براي آن به مثابه تجربه اي انساني قائل است .
توصيفات پديدارشناسانه ي مسئوليت بين الاذهاني بر پايه تحليل زندگي و بودن در جهان پي ريزي مي شود . اين توصيفات منحصرا به لويناس تعلق دارد و متفاوت از مبحث تحليلات وجودي هايدگر هستند . براي لويناس يك " من " خارج از هستي جسماني اش زندگي مي كند . موهبات جهان را مصرف مي كند . از عناصر طبيعي لذت و رنج مي برد . پناهگاه و خانه مي سازد . با اين وجود هيچ حادثه اي براي يك آگاهي در جنب و جوش در جهان چنان به لحاظ عاطفي گسست دهنده و جدا كننده نيست كه رويارويي با شخص ديگر (3 ) . در چنين مواجهه اي ( حتي اگر سر آخر به مواجه اي رقابتي يا سودمند بدل شود ) ، "من " نخست خودش را به مثابه متهم و مسئولي در قبال خودش تجربه مي كند . واكنش من چنان است كه گويي به يك احضاريه مبهم و غير مشخص پاسخ مي دهد . اين به آن معنا نيست كه بگوييم ديگري يك فراخوان حقيقي براي من صادر كرده است . احضاريه يا فراخوان جزئي از عقلانيت بيواسطه و بي درنگ است . پاسخ به اين فراخوان، زبان را به مثابه يك گفتگو پديدار مي كند . ازاين رو منشاء زبان ، براي لويناس ، واكنش است– يك واكنش به ديگري كه به معناي اجابت دعوت اوست . گفتگو بي درنگ به واسطه ي آن واكنش پديدار مي شود . در اين جا اصول بين الاذهانيت به مثابه بداهتي زنده تجربه مي شود . لويناس اصطلاحات بهتري براي آن دارد : مسئوليت ، تجربه ي رواني و بيواسطه ي " استعلا " و " برادري " است . ما دوباره به اين موضوعات بازخواهيم گشت .
منشاء بين الاذهاني گفتمان و برادري مي تواند تنها از طريق توصيف پديدارشناسانه حاصل شود. در غير اينصورت ، از اصولي كه تاكنون از بداهت مواجهه ي رو در رو با ديگري انتزاع شده است استنباط مي شود . توصيفات لويناس چنان مي نماياند كه " در آغاز رابطه ي انسان بود " . تقدم رابطه به هيچ روي توضيح نمي دهد كه چرا موجودات انساني در پرسش از اخلاقيات سهيم مي شوند . از اين رو ، لويناس انتخاب هاي تفسيري انجام داده است . قراردادن فلسفه ي نخستين در مواجهه رو در رو ، انتخابي ست براي آغازكردن فلسفه نه با جهان يا خدا ، بلكه با چيزيست كه شرايط اوليه براي ارتبط انساني گفته مي شود . لذا فلسفه ي نخستين لويناس از يك پديدارشناسي تفسيري آغاز مي كند . چونان هوسرل اين فلسفه ي نخستين پيش داوري هاي تجربي درباره ي سوژه و ابژه را كنار مي گذارد . و همچون پديدارشناسي هوسرلي ، لايه هاي انباشته و متراكم ادراك را پس مي زند ، تا تجربه ( زنده ) آنچنانكه ظاهر مي شود ، آشكار گردد . براي لويناس تجربه ي بين الاذهاني ، به هنگام آشكاره گي اش ، امر اخلاقي را در اين حس بسيط اثبات مي كند كه يك " من " صفات خود را وقتي كشف مي كند كه به وسيله ي گيز ( يا نگاه خيره ي ) ديگري متجزا مي شود . اين نگاه خيره ديگري استفهامي و آمرانه است . مي گويد " مرا به قتل نرسان " . اين نگاه "من" را طلب مي كند ، مني كه تنها به دشواري از او طفره مي رود ، هر چند اين درخواست ممكن است عملا هيچ نوع محتواي گفتماني نداشته باشد . اين خواهش و استدعا به اين خاطر رخ مي دهد كه چهره ي انسان ها ما را همچون دقايقي نفساني يا آنچه لويناس " وقفه ها " مي خواند ، تحت فشار قرار مي دهند . چهره ي ديگري در وهله اول بيانگري ست . چهره ي ديگري چيزي شبيه يك نيرو مي تواند باشد . البته ما بايستي زبان روزمره را براي ترجمه ي اين وقفه هاي نفساني به كار بريم . از اين حيث مشكلاتي مطرح است كه اين مدخل آنها روشن خواهد ساخت .
مختصرا بايد گفت فلسفه ي نخستين مسئوليتي ست كه در جامعه جويي محاوراتي (dialogical sociality ) آشكار مي شود . اين فلسفه همچنين روش منحصر به فرد لويناس براي تعريف استعلا در ذيل رابطه با جهان و آنچه هايدگر هستي مي خواند ، است . در سراسر اين مدخل ، ما به موضوع استعلا و هستي در پرتو كار فلسفي هوسرل و هيدگر ارجاع خواهيم كرد . پروژه ي لويناس برداشتن لايه هاي تجربه ي نفساني و پيشاعقلاني ( آنچه هوسرل پيشا قصدي يا قصديت بدون منظور مي خواند ) به شیوه ای کاملا استعلايي است . لذا توصيفات پديدارشناسانه اي كه لويناس از هوسرل و هايدگر اقتباس مي كند رويكردهاي فلسفي آنان را توسعه مي دهد . با اين همه بسط ويژه ي لويناس از آراء هوسرل و هايدگر در يك بستر تماما فلسفي آشكار مي شود . از اين رو ، اين مدخل ترتيب زماني آثار وي را، آنچنانكه هست ، دنبال خواهد كرد . ما در آنچه در ادامه مي آيد تاكيد خواهيم كرد كه از چه روي انديشه ي لويناس : (1) يك فلسفه ي نخستين ویژه است ، (2) علم الاخلاق سنتي ( به معناي فضيلت باوري ، فايده گرايي يا اخلاق گرايي ) نيست . (3) جستجويي درباره ي شرايط زنده ي امكان هر نوع دلبستگي عملي انسان به اخلاق است. (4) و اقتباسي ريشه اي است از پديدارشناسي و تاويل هستي تجسم یافته ی پيشاقصدي (pre-intentional embodied existence ) ( يعني توصيفات حساسيت و تاثر ) .
بخش اول . برگرفته از دایره المعارف فلسفی استنفورد
Emmanuel Levinas , Stanford Encyclopedia of Philosophy , First published Sun Jul 23, 2006; substantive revision Sun Mar 18, 2007
یادداشت های مترجم :
۱- لویناس استعلا را به شیوه ای هیدگری به مثابه « قدم گذاشتن از چیزی بر چیزی » تعریف می کند که روشی است در برابر ذات باوری . برای مثال او محوری بودن من را به مثابه ذاتی در آنجا به چالش می کشد . من در برابر نگاه پرسشگر دیگری برای خود حاضر می شود .
۲- لویناس بر خلاف سارتر که مسئولیت اخلاقی را دو سویه و متقابل می داند ، مسئولیت را کاملا یک سویه و غیر دو جانبه می داند .چرا که او مدعی است که تنها بار هستی دیگری است که بر دوش من سنگینی می کند و از این رو مسئولیت اخلاقی صرفا تعهدی به این حس اخلاقی است که دیگری من را برای من فرامی خواند .
۳- بحث لویناس از نحوه ی استقرار من در " من" در اثر مواجهه با دیگری درس های هگل در خدایگان و بنده و همچنین لاکان در بیگانگی سوژه و پرخاشگری را به ذهن متبادر می کند. هگل در خدايگان و بنده مي نويسد : انساني كه سير و نظر مي كند در موضوع سير و نظر خود جذب مي شود . عامل شناسايي خود را در چيزي كه شناخته است گم مي كند ... انساني كه در موضوع سير و نظر خويش جذب شده است نمي تواند ‹ به خود آيد › مگر بر اثر آرزويي يا ميلي ، مثلا ميل به خوردن .اين آرزوي آگاهانه يك موجود است كه او را به عنوان من موجوديت مي بخشد ...من ( انساني ) يك آرزو است ...بر خلاف شناسايي كه انسان را در آرامشي انفعالي نگه مي دارد آرزو او را ناآرام مي كند و به كار بر مي انگيزد . كار كه زائيده آرزوست هدفش برآوردن آرزوست ولي نمي تواند آرزو را برآورد مگر از راه نفي و نابود كردن و دست كم دگرگون كردن چيزي كه موضوع آرزوست .مثلا براي رفع گرسنگي بايد خوراك را از ميان برد يا دگرگون كند . بدين سان هر كاري نفي كننده است ... هگل اشاره مي كند كه اين ‹ من › ميل يا آرزو يك خلا است كه به واسطه سلب غير من معنا مي يابد و تابعي از محتواي مثبت جز مني است كه نفي مي شود . پس اگر آرزو يا ميل بر مني طبيعي صورت گيرد من نيز طبيعي خواهد بود . اين من مني چيز مانند است يعني مني حيواني كه به خودآگاهي نرسيده است .هگل اشاره مي كند كه آرزوي انساني كه فردي آزاد و تاريخي و آگاه از فرديت و آزادي و تاريخ و سرانجام تاريخيت خويش پديد مي آورد ، فرقش با آرزوي حيواني آن است كه نه بر عيني واقعي و داده ، بلكه بر آرزوي ديگر تعلق مي گيرد .بدينگونه مثلا در رابطه ميان زن و مرد آرزو جنبه انساني ندارد مگر آنكه يكي از آن دو ، نه تن ديگري ، بلكه آرزوي ديگري را آرزو كند و در پي آن باشد يعني بخواهد قطب آرزو و محوب ديگري باشد يا به عبارتي ارزش انساني او واقعيت او از جانب ديگري شناخته شود ... پس وجود انساني صورت نمي بندد مگر آنكه دست كم دو آرزو با هم روبرو شوند – به منظور آرزوي شناخته شدن خود از جانب ديگري . و چون هر يك از اين دو موجود بر خوردار از چنين آرزوئي است ، برخورد آنان جز نبردي تا پاي جان چيز ديگري نخواهد بود . اما هگل ادامه مي دهد كه در صورت مرگ يكي از آن دو واقعيت انساني به مرحله شناخته شدن نخواهد رسيد پس هر دو بايد زنده بمانند وبدين ترتيب يكي ارباب خواهد شد و ديگري بنده . هگل اين برخورد و اين رابطه را نخستين مرحله حركت ذهن به سمت خودآگاهي مي داند و همچنانكه مي دانيم در اين سير و تطور است كه روح از دوران اسطوره و مذهب به عقل مي رسد ...