تبليغاتX
جغد مینروا -
وبلاگ شخصی آرش قربانی

عجله کن
کلید را که داری
و آدرس را
برایم یک پنجره بیاور اما بی منظره
تازگی ها اینجا کلاغی سفید دیده ام
میدانی که اینجا کلاغ ها سفیدند
تازگی ها می توانم باد را بفهمم
و فهمیده ام سیب را می شود   دید و ندید
درون یخچال
هنوز همان آدم ِ برفی زندگی می کند
یادت باشد
لباس های وارونه
از بند آویزان است
مهمان دعوت کن - زیاد
اما از دوست و دشمن
اسباب دلتنگی همه جا هست
من این جا نامه هایی از کشوری که توی نقشه نیست
دریافت کرده ام
دعوت شده ام بروم
اما به کدام آدرس
آن روز در سخنرانی گفتم
آقایان
مفهوم گل به شما بستگی دارد
همه خندیدند
یک نفر گریه کرد
و چیزی که نمی دانم همین است
عجله کن
می خواهم باد را تشریح کنم
و اگر شد بگویم
او که  درهمه ی صندلی های خالی نشسته
کیست ؟
اگر بگویم
چشم هایم سه تا شده
باور کن
برای شاعرشدن  لازم است
اما می خواهم چهره های زیادی را نشانت دهم
یکی را که توی آینه دیدم دیروز
امروز دیگر ندیدم
و می دانم دیگر نخواهم دید
در روزنامه تا دلت بخواهد
به جای سیاست
حسب حال می نویسم
خوب است
فلسفه دیگر دشوار نیست
واندوه
آب راه زندگی
اما ترس توی مهربانی ما گم شده
همه می خندند
یک نفر گریه می کند
و من – گاهی چشم هایم را
توی صورت یکی دیگر پیدا می کنم
می ترسم بگویم
سن من
به عددی گنگ رسیده
و چیزی نزدیک است
چیزی در راه
عجله کن
کلید را که داری
آدرس را فراموش کن ...


+  جمعه یازدهم بهمن 1387    آرش قربانی  |