سايه ها
یادداشتی درباره یک شعر از آرش قربانی
امين قضايی

هانری ماتیس
شايد آموختن هدف كوچكي در خود داشته است : چيزي را به چنگ آوردن تا اين توهم حاصل شود : هستي چيزي است كه من هنوز آنرا به چنگ نياورده ام. هر سايه اي تنها طرح پيراموني يك شي را به ما نشان مي دهد ، بنابراين رخداد شي عينا منتقل مي شود اما ماهيت شي هرگز از سايه به دست نمي آيد . پس سايه بهترين ابژه براي هدف مذكور است : يعني سايه ، آن به چنگ آوردني است تا آنچه به چنگ نيامده است تداعي شود. منظور به چنگ آوردن امر محسوس براي تداعي امر ايده آل است .
شايد در واقع معنا نيز چنين چيزي باشد : چيزي را به چنگ آوردن تا اين توهم حاصل شود كه هنوز معناي غايي در پس رخداد به انتظار ماست . هستي همچون چيزي در آنجا كه هنوز به چنگ نيامده است ، اسطوره اي است براي گريزاز تنهايي .
سايه : حفظ رخداد بدون درك ماهيت . اين همان چيزي است كه آنرا فن مي خوانند. رخداد ِ سايه ، وانمايي رخداد ماهيت است . سايه رخداد را نشان مي دهد اما ماهيت را آنجايي مي كند. درك رخداد بدون درك ماهيت . اما سايه در همين حال هستي را نيز به « آنجا» يعني به شي در ذات به امر ايده آل و.. حواله مي كند. بنابراين تمثيل افلاطوني از جهان همچون غار وسايه هايش ، همان كودك و جهاني است كه هنوز به چنگ كودك نيامده است . كودكي كه جهان او را در بر گرفته است و او اين جهان را نمي شناسد و تنها مي داند كه نمي شناسد و با اين توهم از هستي انجايي ، از تنهايي خود خلاصي مي يابد چرا كه هر دانستني براي او، رهايي از تنهايي اوست. اين ندانستن و خواست دانستن است كه هستي را به وجود مي آورد ، هستي همچون چيزي در آنجا كه هنوز به چنگ نيامده است ، چيزي كه هرچه از آن برداري مقداري برجاي مي ماند. اين هستي آنجايي همانچيزي است كه انرا « واقعيت» مي خوانند.كه همان واقعيت مسلط است.
رخداد با واقعيت به فزوني مي رسد ، اما ماهيت هرچه بيشتر نديده گرفته مي شود . واقعيت رخداد را توليد مي كند اما ماهيت خود را هرگز. بنابراين واقعيت از توليد رخداد در جهت ايجاد توهمي از ماهيت استفاده مي كند. واقعيت ، رخداد را باز مي نمايد و وانمود مي كند كه اين رخداد از ماهيتي حاصل امده است. هر رخدادي ، دليلي مي شود بر وجود هستي آنجايي . از اين رو درد هستي شناسانه ما ، تنها با گزارش بي رحمانه ي رخداد همچون حركت سايه وار ماهيت و هستي آنجايي فرو نشانده مي شود. رخداد همچون ورد واقعيت زمزمه مي شود. زمزمه اي كه همهمه مي شود. يعني رسانه ها .
آنچه اين حركت سايه وار را همچون رخداد ماهيت بازمي نمايد زبان ناميده مي شود. بدون واقعيت ما « تنها» هستيم . اگر اسطوره واقعيت را به كنار نهيم ، اين « تنها» ما هستيم كه بايد رخداد را برعهده بگيريم . شعر اينگونه چيزي است . رخداد در شعر رقص معناست اما نه رقص همچون حركت هاي سايه وار ناشي از آن نور هستي كه بر اشكال مثل مي تابد و رخداد را درسايه متبلور مي سازد . سايه گزارش رخداد براي تاييد ماهيت است . زبان آن ديوار غار است كه سايه ها بر روي آن مي افتند . شعر رخداد را انتقال از « ماهيت» به سطح زبان (همان ديوار غار) نمي داند. اينگونه شعري ، رخداد را در زبان برعهده مي گيرد . رخداد همان حركت سايه وار بر روي ديوار است ، رخداد ديگر خبر از تغييري در ماهيت نمي دهد . چيزي بيش از رخداد ِ خود سايه ها نيست .
آرش قرباني از اندك شاعراني است كه مي داند چه كار مي كند و درست به همين خاطر كسي نمي داند او چه كار مي كند. چرا كه ما در زمانه ي زمزمه واقعيت به سر مي بريم او شنيده نمي شود. انتخابات همهمه مي شود ، خاتمي زمزمه مي شود ، مسابقه فوتبال همهمه مي كند ، روزنامه زمزمه مي كند. واقعيت مسلط، رخداد را به چنگ گرفته و زبان ما را به گنداب مبدل نموده است . اما
هنوز رودخانه اي كنار تو براي خودش رودخانگي مي كند
اگر چيزي از اين شعر به چنگ نمي اوريم تا هستي انجايي ما زمزمه شود ، اگر نمي دانيم در برابر اين شعر چگونه رفتار كنيم . شايد بدين خاطر باشد كه نمي دانيم اين سايه ها، اين كلمه ها به كدامين واقعيت تعلق دارند . هيچ چيز مسطح تر از رودخانه اي نيست كه رودخانگي مي كند. رودخانگي ، رخداد همان سايه به مثابه « رودخانه» است . رودخانگي رخداد كدامين واقعيت است كه سايه اي همچون رودخانه آنرا برعهده گرفته باشد ؟ هيچ .
حالا تو از زيبايي اين چشمها انصراف بدهي دير است
وقتي
اين زلزله نيست كه زير و بم هاي ما را مي ريزد
وقتي داري در حال گذشته از حال مي روي ...
« آرش قرباني ( از شعر آدم ها هنوز براي شيطان آماده باشند)»
سايه هايي همچون زلزله و بم و زير را همجواري ها (بم و زلزله) وتضاد هاي(بم و زير) مسطح حاصل كرده است ، رخداد در بازي سايه ها شكل مي گيرد . اگر نور خورشيد به درون اين غار نتابد كدامين سايه شكل خواهد گرفت ؟ با آتش كوچكي كه هر شاعري برافروزد سايه ها دوباره نيرومند تر ، بزرگتر و سيالتر برخواهند خواست. سايه ها به قدرت منبع خود هيچ اتكايي ندارند. هر اتش كوچكي بزرگترين سايه ها را ايجاد خواهد كرد. براي سايه ، خورشيد و آتش يكي است . سايه ي حاصل از آتش چه بسا نيرومند تر از سايه ي حاصل از خورشيد باشد . سايه يك كرم چه بسا وحشتناك تر از سايه هر اژدهايي . افلاطون بيهوده تلاش نمي كرد تا شاعران را از غار= شهر خود بيرون برانند چرا كه اتش آنها سايه هاي نور خورشيد را مغشوش مي كنند. شعر ، مرگ امر ايده آل است . مرگ ماهيت با بازي سايه ها بر ديوار زبان. شعر ضد هندسه است . اين آتش= فن است كه با نوري كه بر ديوار زبان مي تابد رخداد را برعهده مي گيرد .آتش= فني كه دزديده شده يا بازپس گرفته شده است .
توضیح :
این یادداشت حدودا در سال 1384 نوشته شده است و پیشتر در سایت ادبیات و فرهنگ ( اگر درست به خاطرم مانده باشد ) منتشر شده بود . آنچه مشخص است این است که من در آن سالها بیشتر بر بازی های معنایی و زبانی در شعرهایم تاکید می کردم که در سالهای اخیر کاملا از آن فاصله گرفته ام . به هر حال متن امین قضایی همچنان می تواند ایده های تازه ای در اختیار شاعران آینده گرا قرار دهد . همچنین یکی از یادداشت های من درباره ی نویسنده ی این متن را هم می توانید در اینجا بخوانید . مضافا لینک برخی از شعرهای دیگر من در ذیل ارائه شده است :